<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عشق های ایرانی</title>
<link>http://iranianloves.blogfa.com/</link>
<description>سلام . من منتظر نظرات و شعر هاي قشنگ شما هستم. اینم آیدیمه :          Arash_ice86 </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 28 Oct 2008 14:45:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سيگار فروردين...</title>
<link>http://iranianloves.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ساعت 15:00 روز 29 اسفند سال 1365 بيمارستان آريا ؛ بخش زايمان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صداي گريه ي بچه اي كه تازه به دنيا اومده فضاي سالن رو پر كرده. صدا منو تا پشت در اتاقي كه نوزادها رو اونجا نگه ميدارن ميكشه. در اتاق يه شيشه ي كوچيك داره كه از توش ميشه داخل اتاق رو ديد. 6-7 تا بچه ي كوچيك اونجان و دوتا پرستار هم دارن بهشون ميرسن. دوتا از بچه ها گريه ميكنن. نميدونم چرا؛ شايد ميدونن توي چه دنياي زشتي پا گذاشتن. آخه من شنيدم خدا قبل از اينكه بچه اي به دنيا بياد تموم زندگيشو بهش نشون ميده و ازش ميپرسه كه ميخواد به دنيا بياد يا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_آقا... آقاي محترم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صداي پرستار بود كه صدام ميكرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_بله خانم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_آقا اينجا بخش زايمانه.شما اينجا چه كار ميكنيد؟ بفرمائيد بيرون لطفا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ببخشيد. داشتم اين كوچولوها رو نگاه ميكردم.شرمنده ؛ در ضمن خسته نباشيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با اين حرفم انگار واقعا خستگي از تنش در رفت. لبخندي زد و برگشت توي همون اتاق.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت 4:30 سحرگاه 1 مهر سال 1367 بيمارستان هدايت . جلوي در ورودي بيمارستان ايستادم و به تابلوي بيمارستان نگاه ميكنم. صداي اذان صبح گوشم رو پر كرد. سريع رفتم داخل بيمارستان و مستقيم بخش زايمان.اما ساكت ساكت بود. گاهي صداي پاي پرستارها رو ميشنوم و ديگه هيچي. در آسانسور باز شد و يه خانوم رو كه ملحفه ي سبزي روش بود آوردن و توي يكي از اتاقها خوابوندن. خانومه بيهوش بود. لااقل اينجوري فكر ميكنم. همين لحظه يه پرستار با بچه اي كه توي بغلش بود وارد اتاق شد. آخ كه چه قدر حرف ميزد : ماشاء الله بهش بشه.چه بچه شيرينيه.مبارك باشه .انشاء الله بزرگ ميشه دكتر مهندس ميشه. خدا نگهش داره براتون. شيرينيه ما يادتون نره ها...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پدربزرگ بچه كه معلوم بود متدين و مذهبيه بچه رو گرفت و توي گوشش اذان گفت و بعدش گذاشت كنار مادرش. مادر بچه كه چشماشو باز كرده بود و بچه اش رو ديده بود اشك از چشماش سرازير بود و بچه اش رو ميبوسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت 2:45 شب 13 فروردين سال 1371 جنوب تهران. من پشت در خونه اي توي منطقه ي ناصر خسرو تهران ؛ روي پله سنگي جلوي خونه نشستم و منتظر يه اتفاقم. اما يه حسي بهم ميگه انتظار اتفاق خوبي رو نداشته باشم. زن به اميد اينكه هرچه زودتر بچه اش رو ببينه توي خونه ي محقر اجاره اي آروم خوابيده و فراموش كرده بيكاري شوهرشو، فقر و شرايط سخت زندگي رو. فراموش كرده و توي خواب با فكر به 11 سال انتظار براي اين بچه لبخند ميزنه. اما شوهرش بيداره.خيلي وقته كه شبها نميخوابه و فكر ميكنه. پيش خودش ميگه اگر همين فردا بچه به دنيا بياد چه كار كنم؟ چجوري ببرمش بيمارستان؟ تازه پول بيمارستان رو از كجا جور كنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توي همين فكرا بود كه صداي همسرش رو شنيد كه ازش كمك ميخواست. اتفاقي كه نبايد مي افتاد بالاخره افتاد و چه قدر زود. همسرش درد ميكشيد. مرد تنها و بدون پشتيبان ، نصفه شب توي نا امني و بي مهري جنوب پايتخت چه كار ميتونست بكنه؟ همسايه هارو بيدار كرد. زنهاي همسايه رفتند توي اتاق و مرد تنها پشت در ايستاد . از جيبش پاكت سيگار فروردين رو در آورد و آخرين نخ سيگارشو روشن كرد. ميخواست پاكت سيگارو بندازه كه نگاهش به كلمه ي فروردين كه با رنگ قرمز روي پاكت نوشته شده بود خيره شد. خيره شد و خيره موند. مرد پيش خودش فكر ميكرد چرا من بايد اينقدر سخت زندگي كنم؟ چرا بچه ي من بايد 13 فروردين توي روز به اين نحسي به دنيا بياد اونم نصفه شب؟ توي همون زماني كه كارخونه رو تعطيل كردن و من بيكارم؟ صداي گريه ي ضعيف بچه رشته افكارشو پاره كرد.خوشحال شد و پاكت سيگارو پرت كرد.به خيال خودش تموم بدبختيهاشو هم انداخته.اما نه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درست 30 دقيقه ي بعد فقط صداي ناله هاي زنش رو ميشنيد كه ضعيف و ضعيف تر ميشد و اميد مرد هم كمرنگ و كمرنگ تر. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;40 روز بعد مرد درحالي كه بالاي قبر زن و فرزندش نشسته بود و فاتحه ميفرستاد ، سيگار فروردين ميكشيد و آه.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;Arash AB&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1387/7/30&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Oct 2008 14:45:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranianloves&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>iranianloves</dc:creator>
<guid>http://iranianloves.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هميشه زود دير ميشود...</title>
<link>http://iranianloves.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;يادش بخير . چه دوراني بود. بچه بوديم و اول راه.خوشحال و سرمست از باده ي ناب كودكي. پر انرژي مثل آب روان. سنگ كه هيچي كاغذ و قيچي هم از پشت نمازمان پيدا بود... حيف كه عقلمون بيشتر از آبنبات قيچي و آتاري به چيز ديگه اي قد نميداد. زود هنگ ميكرديم.من كه عاشق مردهاي قوي هيكل بودم و حالم از عروسك و خاله بازي بهم ميخورد. دوست داشتم زود بزرگ بشم. شدم. رفتم اول دبستان. روز اول زود دلم براي مامان و ماكاروني تنگ شد. كم كم بابا آمد و دارا انار دار شد. بيرون كه ميرفتم همه چيزو ميخوندم. براي اولين بار اسم امتحان نهايي رو شنيدم. آخه الان ديگه كلاس پنجم بودم.وقتي دوستام نوزده و نيم ميشدن معلم عصباني ميشد . من فكر ميكردم اونا خنگن . رفتم راهنمايي. تازه فكر ميكردم بزرگ شدم. هر كاري كه بود انجام ميدادم. فكر ميكردم مسئوليت همينه. بعدا فهميدم حمالي هم شغل بدي نيست. كامپيوتر بازي ميكردم و ياد گرفته بودم درس و مشقو بپيچونم. اما ديگه معلم بهم نميگفت پسر خوشگل خودم . يا بوسم نميكرد. فكر اينكه زشت شدم يا بچه ي بدي هستم داغونم ميكرد. بعدا فهميديم معلممون روش نميشده بهم بگه دوسم داره. آخه مرد شده بودم. بازم امتحان نهايي. وقتي رفتم دبيرستان ديگه داستان عوض شده بود. اولش مثل زندان بود. روز اول با ناظم دعوا كردم. چون ميگفت لباس آستين كوتاه نپوشين. فرداش آشتي كرديم و بعدش همش آستين كوتاه پوشيدم. معلم هامون همه مرد بودن. ديگه دلم نميخواست بهم بگن دوسم دارن. زيست شناسي ميخونديم و كلمه هاي قلمبه سلمبه رو قرقره ميكرديم. سيانو باكتري نيتروژنوموناس و اشيرشيا كلاي دوستاي صميميمون بودن.  كم كم چشم و گوشمون باز شده بود. يعني بهتر بگم تيز شده بود. بزرگ شده بودم. گاهي معلم ها از دستمون فرار ميكردن و گاهي هم با ناظم دست به يقه ميشديم. ديگه عاشق مرداي قوي هيكل نبودم. دوست داشتم خاله بازي كنم. دوست داشتم قشنگترين عروسك ماله من باشه و به داشتنش افتخار كنم. از اون خوشي هميشگي خبري نبود. خنده و شادي به  بيرون رفتن آخر هفته با بچه ها و مسخره بازي محدود شده بود. اما ديگه هيچ چيزي از پشت نمازمان پيدا نبود.حالا به آبنبات و آتاري ميخندم. به عشق بچگيم. ديپلم كه گرفتم مادر بزرگ ذوق كرد و پدر بزرگ شيريني خريد. اما نميدونستن كه ديپلم هم ديپلم هاي قديم. رفتم پيش دانشگاهي . عشق رو فهميده بودم. حداقل اينجوري فكر ميكردم. سر كلاس رياضي هذلولي رو با اس ام اس عوض ميكردم. سر زيست دوران پركامبرين رو با صحبت در مورد شمال رفتن تموم ميكردم. كلاس معارف با چهار تا دانش آموز برگزار ميشد. تندي كنكور هم رسيد. بماند كه گند زديم... عاشق رانندگي بودم. چهار سال بود كه بدون گواهينامه ميروندم. امتحان كه دادم رد شديم و آبروم رفت. اما بار دوم گرفتم. ديگه خاله بازي داشت كامل ميشد.به پايگاه فرماندهي اطلاع دادم كه زن ميخواهم. گفتند زود است. گفتم پس فردا خوب است ؟ و پس فرداش زندار شدم. حالا ديگه به زنو بچه هام كه نگاه ميكنم ميبينم كه خالي بازي هم بد نيست. اصلا عمرمون خاله بازيه. دنيا خونه ي خاله است. زندگي هم آش كشك خالته. بخوري پاته نخوري پاته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;Arash A.B   ۸۷/۷/۱۲&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Oct 2008 13:18:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranianloves&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>iranianloves</dc:creator>
<guid>http://iranianloves.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به نام خداوند سين لام الف ميم...</title>
<link>http://iranianloves.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لالله رب العالمين الرحمن ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;راستي چرا عربي بگم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دوباره ميگم: به نام خدا. خدايا ميخوام باهات حرف بزنم. ميخوام تشكر كنم به خاطر همه چيز. پس يكم وقتتو به من بده...  خدايا ممنونيم كه دنيارو برامون آفريدي. ماها خيلي ناشكريم نه؟ بايد روزي سي هزار بار شكر كنيم.چرا كه نه؟ ديگه چي ميخوايم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; دوتا چشم كه همه چيزو ميبينه. ميبينه كه زني براي سير كردن شكم بچه هاش به چه سختي و مشقتي افتاده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ميبينه مردي رو كه روش نميشه بره خونه چون امروزم كار پيدا نكرده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ميبينه كه بچه هاي پر شور و شادي بم رو كه در ابتداي يك روز خوب؛ در عرض دوازده ثانيه سكوتي ميكنند بالاتر از فرياد و هنوزم پدر و مادراشون اين جمله رو زمزمه ميكنند : الحمد لالله رب العالمين...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دوتا گوش دادي كه همه چيزو ميشنوه. ميشنوه صداي گريه ها و زجه هاي دختري رو كه زير سنگيني سايه ي مردي كه ازش نفرت داره راهي جز گريه كردن و سكوت نداره...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ميشنوه صداي گريه هاي بچه اي رو كه پدر و مادرش به خاطر رفع نيازشون و فقط براي چند دقيقه لذت اون رو به دنيا آوردن و زندگيش رو سياه كردن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ميشنوه صداي خرد شدن كمر خانواده اي كه زير فشار فقر و تنگدستي هنوزم دارن با آبرو زندگي ميكنن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دوتا دست دادي براي امضاي حكم اعدام پسري كه انتقام خواهرشو گرفته...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;براي رشوه دادن به كسي كه با ريش و بدون ريشه پشت اون ميز چوبي نشسته و هنوزم كسي بهش نگفته كه اگه اين ميز باوفا بود به تو نميرسيد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;براي دراز كردنشون جلوي هر آدم نمايي كه باطنش رو گرگ سياهي فرمانروايي ميكنه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دوتا پا دادي بهمون تا از صبح كه بيدار ميشيم به جاي لبخند رو لبامون ، غم پيدا كردن يه لقمه نون تو دلامون بمونه و بمونه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ناراحت كه نشدي خدا جونم ها؟ اصلا ناراحتي نداره. ما كه همش شكر كرديم. به خاطر همه چيز. همه چيز...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;Arash A.B  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Sep 2008 18:39:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranianloves&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>iranianloves</dc:creator>
<guid>http://iranianloves.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://iranianloves.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پيش دانشگاهي؟!؟!؟!؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تازه از حمام اومده بودم بيرون. داشتم موهامو شانه ميكشيدم كه نگاهم به شانه گره خورد. ياد استاد وفايي افتادم. آخه بنده خدا كچل بود. از اول كچل نبودا. اما كچل شده بود.هميشه از دوران جوانيش ميگفت كه چه موهايي داشته. سر كلاسش صحبت از همه چيز بود به جز ادب. استاد ادبيات اينجوري نديده بودم تا حالا. ميگفت زمان اونا زندگي اينجوري نبود كه. زندگي پر بوده از « ساقيا مرد نكونام نميرد هرگز » يا « اي زليخا دست از دامان يوسف بازكش » و اينجور چيزا كه خداييشم هميشه مورد استقبال بچه ها قرار ميگرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از خاطراتش كه ميگفت كتاب رو فراموش ميكرد. بيخيال سهراب سپهري ميشد و اعتنايي به گيله مرد بيچاره نداشت. عينك گردش رو از چشمش بر ميداشت و به بيرون كلاس نگاه ميكرد. انگار داشت پرواز ميكرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ته كلاس شلوغ ميشد. نويد كه قدش اون موقع اندازه ي نردبون دزدها بود (الان احتمالا با ايران اير قرارداد بسته) خوراكش حركات رزمي بود(بهتر بگم ژانگولر). وقتي با اون هيكل نحيف و درازش ميخورد زمين صداي چوب خشك ميداد.كلاس منفجر ميشد. من توي نخ استاد و استاد توي عالم خودش. با صداي زمين خوردن آقاي دراز استاد به ته كلاس اشاره ميكرد همه ساكت ميشدن. با لحني كه سعي ميكرد خشن باشه (اما از حالت معمولي باحال تر) ميگفت: پسرك بي ادب دراز . خجالت نميكشي؟ و قبل از اينكه نويد معذرت خواهي كنه خودش ميگفت باشه بخشيدمت !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه خوب دوراني بود.كلاس خوبي داشتيم اما زمستونا احساس سرماي خاصي ميكردم. سوز سردي از درز پنجره ي كلاس ميومد تو. اي بابا... حواست كجاست بچه؟ اين صداي مادرم بود كه ميگفت : پسر لخت وايسادي جلوي باد كولر؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;Arash ab 87/05/25&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Sep 2008 19:12:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranianloves&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>iranianloves</dc:creator>
<guid>http://iranianloves.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می خندد...</title>
<link>http://iranianloves.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #003366; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#33cccc&gt;سحر هنگام، کاین مرغ طلایی&lt;BR&gt;نهان کرده ست پرهای زر افشان.&lt;BR&gt;طلا در گنج خود می کوبد، اما&lt;BR&gt;نه پیدا در سراسر چشم مردم.&lt;BR&gt;من آن زیبا نگارین را نشسته در پس دیوار های نیلی شب&lt;BR&gt;در این راه درخشان می شناسم.&lt;BR&gt;می آید در کنار ساحل خاموش به حرف رهگذران می دهد گوش.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نشسته در میان زورق زرین&lt;BR&gt;برای آن که از من دل رباید.&lt;BR&gt;مرا در جای می پاید.&lt;BR&gt;می آید چون پرنده&lt;BR&gt;سبک نزدیک می آید.&lt;BR&gt;می آید گیسوان آویخته گون&lt;BR&gt;ز گرد عارض مه ریخته خون.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می آید خنده اش بر لب شکفته&lt;BR&gt;بهاری می نمایاند به پایان زمستان.&lt;BR&gt;می آید بر سر چله کمان بسته.&lt;BR&gt;ولی چون دید من را می رود، در، تند می بندد&lt;BR&gt;....&lt;BR&gt;نشسته سایه ای در ساحل تنها،&lt;BR&gt;نگار من به او از دور .&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 Aug 2008 20:06:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranianloves&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>iranianloves</dc:creator>
<guid>http://iranianloves.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بر میگردم ااااااااا</title>
<link>http://iranianloves.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>سلام به همه دوستان خودم. چه اونایی که نظر میدن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; و چه اونایی که بیمعرفتن و نظر نمیدن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این مدت به خاطر کنکور&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt; و این حرفا کم آپ کردم(چه قدر هم که خوندم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان میخوام جبران کنم و سنگ تموم بزارم.بنابر این تا هفته دیگه هم آپ نمیکنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه کنکور پزشکی دارم اونم کجا؟ تنکابن. باید برم شمال شنبه ۲۹ ام میام. اما قول میدم اونجا هر وقت کافی نت دیدم بیام هم آپ کنم هم &lt;STRONG&gt;نظراتونو ببینم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی شمال کاری نداره؟ چیزی نمیخواین؟ تعارف که نداریم بگین....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه شعر هم این آخر میزارم (که البته مادر بزرگم برام گفت)برید حال کنین.خونواده شاعر...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;اگر دیدی که نون دادن ثوابه   خودت بخور که بغدادت خرابه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;برام دعا کنین قبول شم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;...خداحافظ تا شنبه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 06:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranianloves&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>iranianloves</dc:creator>
<guid>http://iranianloves.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://iranianloves.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00cc99 size=4&gt;دل من در پی یک واژه ی بی خاتمه بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00cc99 size=4&gt;                                   اولین واژه که آمد به نظر فاطمه بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;میلاد کوثر و روز مادر یه همه دوستان مبارک&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff9966 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;مــــادرم ای زنـــــدگی بخش جهــــآن مادرم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff9966 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;نـــام زیبایت بـــود ورد زبـــــان ای مـــادرم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff9966 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;روشنـــی بخشـــــای قلب نــــاتوان من تویی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff9966 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;مـــاه اقبـــال منـــی در آسمـــان ای مـــادرم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff9966 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;چونکه من با خـــوردن خــونت به دنیا آمـدم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff9966 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;عفـــو بنمـــا این گنــــاهم مهـربان ای مـادرم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 13:34:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranianloves&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>iranianloves</dc:creator>
<guid>http://iranianloves.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://iranianloves.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز ۱۷/۳ یه روز خوبه چون روز تولد یکی از بهترین دوستای منه. از همینجا تولدش رو بهش تبریک میگم و امیدوارم همیشه تو زندگیش موفق و پیروز باشه. در ضمن آدرس وبلاگش رو هم میزارم اگه خواستین برین و بهش تبریک بگین خوب؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/4tsn85.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اینم آدرس وبلاگشه (تبریک فراموش نشه ها...)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.setayesh1717.blogfa.com&quot;&gt;www.setayesh1717.blogfa.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Jun 2008 15:27:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranianloves&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>iranianloves</dc:creator>
<guid>http://iranianloves.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://iranianloves.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم &lt;BR&gt;محتاج عطا و کرم فاطمه ایم &lt;BR&gt;عمریست که از داغ غمش سوخته ایم &lt;BR&gt;دلسوختهء عمر کم فاطمه ایم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 17:18:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranianloves&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>iranianloves</dc:creator>
<guid>http://iranianloves.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://iranianloves.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/15810n9.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 May 2008 08:06:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranianloves&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>iranianloves</dc:creator>
<guid>http://iranianloves.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
