تبليغاتX
عشق های ایرانی - هميشه زود دير ميشود...

عشق های ایرانی
سلام . من منتظر نظرات و شعر هاي قشنگ شما هستم. اینم آیدیمه : Arash_ice86


يادش بخير . چه دوراني بود. بچه بوديم و اول راه.خوشحال و سرمست از باده ي ناب كودكي. پر انرژي مثل آب روان. سنگ كه هيچي كاغذ و قيچي هم از پشت نمازمان پيدا بود... حيف كه عقلمون بيشتر از آبنبات قيچي و آتاري به چيز ديگه اي قد نميداد. زود هنگ ميكرديم.من كه عاشق مردهاي قوي هيكل بودم و حالم از عروسك و خاله بازي بهم ميخورد. دوست داشتم زود بزرگ بشم. شدم. رفتم اول دبستان. روز اول زود دلم براي مامان و ماكاروني تنگ شد. كم كم بابا آمد و دارا انار دار شد. بيرون كه ميرفتم همه چيزو ميخوندم. براي اولين بار اسم امتحان نهايي رو شنيدم. آخه الان ديگه كلاس پنجم بودم.وقتي دوستام نوزده و نيم ميشدن معلم عصباني ميشد . من فكر ميكردم اونا خنگن . رفتم راهنمايي. تازه فكر ميكردم بزرگ شدم. هر كاري كه بود انجام ميدادم. فكر ميكردم مسئوليت همينه. بعدا فهميدم حمالي هم شغل بدي نيست. كامپيوتر بازي ميكردم و ياد گرفته بودم درس و مشقو بپيچونم. اما ديگه معلم بهم نميگفت پسر خوشگل خودم . يا بوسم نميكرد. فكر اينكه زشت شدم يا بچه ي بدي هستم داغونم ميكرد. بعدا فهميديم معلممون روش نميشده بهم بگه دوسم داره. آخه مرد شده بودم. بازم امتحان نهايي. وقتي رفتم دبيرستان ديگه داستان عوض شده بود. اولش مثل زندان بود. روز اول با ناظم دعوا كردم. چون ميگفت لباس آستين كوتاه نپوشين. فرداش آشتي كرديم و بعدش همش آستين كوتاه پوشيدم. معلم هامون همه مرد بودن. ديگه دلم نميخواست بهم بگن دوسم دارن. زيست شناسي ميخونديم و كلمه هاي قلمبه سلمبه رو قرقره ميكرديم. سيانو باكتري نيتروژنوموناس و اشيرشيا كلاي دوستاي صميميمون بودن.  كم كم چشم و گوشمون باز شده بود. يعني بهتر بگم تيز شده بود. بزرگ شده بودم. گاهي معلم ها از دستمون فرار ميكردن و گاهي هم با ناظم دست به يقه ميشديم. ديگه عاشق مرداي قوي هيكل نبودم. دوست داشتم خاله بازي كنم. دوست داشتم قشنگترين عروسك ماله من باشه و به داشتنش افتخار كنم. از اون خوشي هميشگي خبري نبود. خنده و شادي به  بيرون رفتن آخر هفته با بچه ها و مسخره بازي محدود شده بود. اما ديگه هيچ چيزي از پشت نمازمان پيدا نبود.حالا به آبنبات و آتاري ميخندم. به عشق بچگيم. ديپلم كه گرفتم مادر بزرگ ذوق كرد و پدر بزرگ شيريني خريد. اما نميدونستن كه ديپلم هم ديپلم هاي قديم. رفتم پيش دانشگاهي . عشق رو فهميده بودم. حداقل اينجوري فكر ميكردم. سر كلاس رياضي هذلولي رو با اس ام اس عوض ميكردم. سر زيست دوران پركامبرين رو با صحبت در مورد شمال رفتن تموم ميكردم. كلاس معارف با چهار تا دانش آموز برگزار ميشد. تندي كنكور هم رسيد. بماند كه گند زديم... عاشق رانندگي بودم. چهار سال بود كه بدون گواهينامه ميروندم. امتحان كه دادم رد شديم و آبروم رفت. اما بار دوم گرفتم. ديگه خاله بازي داشت كامل ميشد.به پايگاه فرماندهي اطلاع دادم كه زن ميخواهم. گفتند زود است. گفتم پس فردا خوب است ؟ و پس فرداش زندار شدم. حالا ديگه به زنو بچه هام كه نگاه ميكنم ميبينم كه خالي بازي هم بد نيست. اصلا عمرمون خاله بازيه. دنيا خونه ي خاله است. زندگي هم آش كشك خالته. بخوري پاته نخوري پاته.

Arash A.B   ۸۷/۷/۱۲

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/13 4:49 بعد از ظهر توسط arash |