تبليغاتX
عشق های ایرانی

عشق های ایرانی
سلام . من منتظر نظرات و شعر هاي قشنگ شما هستم. اینم آیدیمه : Arash_ice86


ساعت 15:00 روز 29 اسفند سال 1365 بيمارستان آريا ؛ بخش زايمان.

صداي گريه ي بچه اي كه تازه به دنيا اومده فضاي سالن رو پر كرده. صدا منو تا پشت در اتاقي كه نوزادها رو اونجا نگه ميدارن ميكشه. در اتاق يه شيشه ي كوچيك داره كه از توش ميشه داخل اتاق رو ديد. 6-7 تا بچه ي كوچيك اونجان و دوتا پرستار هم دارن بهشون ميرسن. دوتا از بچه ها گريه ميكنن. نميدونم چرا؛ شايد ميدونن توي چه دنياي زشتي پا گذاشتن. آخه من شنيدم خدا قبل از اينكه بچه اي به دنيا بياد تموم زندگيشو بهش نشون ميده و ازش ميپرسه كه ميخواد به دنيا بياد يا نه؟

_آقا... آقاي محترم...

صداي پرستار بود كه صدام ميكرد.

_بله خانم؟

_آقا اينجا بخش زايمانه.شما اينجا چه كار ميكنيد؟ بفرمائيد بيرون لطفا.

_ببخشيد. داشتم اين كوچولوها رو نگاه ميكردم.شرمنده ؛ در ضمن خسته نباشيد.

با اين حرفم انگار واقعا خستگي از تنش در رفت. لبخندي زد و برگشت توي همون اتاق.

 

ساعت 4:30 سحرگاه 1 مهر سال 1367 بيمارستان هدايت . جلوي در ورودي بيمارستان ايستادم و به تابلوي بيمارستان نگاه ميكنم. صداي اذان صبح گوشم رو پر كرد. سريع رفتم داخل بيمارستان و مستقيم بخش زايمان.اما ساكت ساكت بود. گاهي صداي پاي پرستارها رو ميشنوم و ديگه هيچي. در آسانسور باز شد و يه خانوم رو كه ملحفه ي سبزي روش بود آوردن و توي يكي از اتاقها خوابوندن. خانومه بيهوش بود. لااقل اينجوري فكر ميكنم. همين لحظه يه پرستار با بچه اي كه توي بغلش بود وارد اتاق شد. آخ كه چه قدر حرف ميزد : ماشاء الله بهش بشه.چه بچه شيرينيه.مبارك باشه .انشاء الله بزرگ ميشه دكتر مهندس ميشه. خدا نگهش داره براتون. شيرينيه ما يادتون نره ها...

پدربزرگ بچه كه معلوم بود متدين و مذهبيه بچه رو گرفت و توي گوشش اذان گفت و بعدش گذاشت كنار مادرش. مادر بچه كه چشماشو باز كرده بود و بچه اش رو ديده بود اشك از چشماش سرازير بود و بچه اش رو ميبوسيد.

 

ساعت 2:45 شب 13 فروردين سال 1371 جنوب تهران. من پشت در خونه اي توي منطقه ي ناصر خسرو تهران ؛ روي پله سنگي جلوي خونه نشستم و منتظر يه اتفاقم. اما يه حسي بهم ميگه انتظار اتفاق خوبي رو نداشته باشم. زن به اميد اينكه هرچه زودتر بچه اش رو ببينه توي خونه ي محقر اجاره اي آروم خوابيده و فراموش كرده بيكاري شوهرشو، فقر و شرايط سخت زندگي رو. فراموش كرده و توي خواب با فكر به 11 سال انتظار براي اين بچه لبخند ميزنه. اما شوهرش بيداره.خيلي وقته كه شبها نميخوابه و فكر ميكنه. پيش خودش ميگه اگر همين فردا بچه به دنيا بياد چه كار كنم؟ چجوري ببرمش بيمارستان؟ تازه پول بيمارستان رو از كجا جور كنم؟

توي همين فكرا بود كه صداي همسرش رو شنيد كه ازش كمك ميخواست. اتفاقي كه نبايد مي افتاد بالاخره افتاد و چه قدر زود. همسرش درد ميكشيد. مرد تنها و بدون پشتيبان ، نصفه شب توي نا امني و بي مهري جنوب پايتخت چه كار ميتونست بكنه؟ همسايه هارو بيدار كرد. زنهاي همسايه رفتند توي اتاق و مرد تنها پشت در ايستاد . از جيبش پاكت سيگار فروردين رو در آورد و آخرين نخ سيگارشو روشن كرد. ميخواست پاكت سيگارو بندازه كه نگاهش به كلمه ي فروردين كه با رنگ قرمز روي پاكت نوشته شده بود خيره شد. خيره شد و خيره موند. مرد پيش خودش فكر ميكرد چرا من بايد اينقدر سخت زندگي كنم؟ چرا بچه ي من بايد 13 فروردين توي روز به اين نحسي به دنيا بياد اونم نصفه شب؟ توي همون زماني كه كارخونه رو تعطيل كردن و من بيكارم؟ صداي گريه ي ضعيف بچه رشته افكارشو پاره كرد.خوشحال شد و پاكت سيگارو پرت كرد.به خيال خودش تموم بدبختيهاشو هم انداخته.اما نه...

درست 30 دقيقه ي بعد فقط صداي ناله هاي زنش رو ميشنيد كه ضعيف و ضعيف تر ميشد و اميد مرد هم كمرنگ و كمرنگ تر.

40 روز بعد مرد درحالي كه بالاي قبر زن و فرزندش نشسته بود و فاتحه ميفرستاد ، سيگار فروردين ميكشيد و آه.

Arash AB

1387/7/30

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/07 6:15 بعد از ظهر توسط arash |