تبليغاتX
عشق های ایرانی

عشق های ایرانی
سلام . من منتظر نظرات و شعر هاي قشنگ شما هستم. اینم آیدیمه : Arash_ice86


بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لالله رب العالمين الرحمن ...

راستي چرا عربي بگم؟

دوباره ميگم: به نام خدا. خدايا ميخوام باهات حرف بزنم. ميخوام تشكر كنم به خاطر همه چيز. پس يكم وقتتو به من بده...  خدايا ممنونيم كه دنيارو برامون آفريدي. ماها خيلي ناشكريم نه؟ بايد روزي سي هزار بار شكر كنيم.چرا كه نه؟ ديگه چي ميخوايم؟

 دوتا چشم كه همه چيزو ميبينه. ميبينه كه زني براي سير كردن شكم بچه هاش به چه سختي و مشقتي افتاده...

ميبينه مردي رو كه روش نميشه بره خونه چون امروزم كار پيدا نكرده...

ميبينه كه بچه هاي پر شور و شادي بم رو كه در ابتداي يك روز خوب؛ در عرض دوازده ثانيه سكوتي ميكنند بالاتر از فرياد و هنوزم پدر و مادراشون اين جمله رو زمزمه ميكنند : الحمد لالله رب العالمين...

دوتا گوش دادي كه همه چيزو ميشنوه. ميشنوه صداي گريه ها و زجه هاي دختري رو كه زير سنگيني سايه ي مردي كه ازش نفرت داره راهي جز گريه كردن و سكوت نداره...

ميشنوه صداي گريه هاي بچه اي رو كه پدر و مادرش به خاطر رفع نيازشون و فقط براي چند دقيقه لذت اون رو به دنيا آوردن و زندگيش رو سياه كردن...

ميشنوه صداي خرد شدن كمر خانواده اي كه زير فشار فقر و تنگدستي هنوزم دارن با آبرو زندگي ميكنن...

دوتا دست دادي براي امضاي حكم اعدام پسري كه انتقام خواهرشو گرفته...

براي رشوه دادن به كسي كه با ريش و بدون ريشه پشت اون ميز چوبي نشسته و هنوزم كسي بهش نگفته كه اگه اين ميز باوفا بود به تو نميرسيد...

براي دراز كردنشون جلوي هر آدم نمايي كه باطنش رو گرگ سياهي فرمانروايي ميكنه...

دوتا پا دادي بهمون تا از صبح كه بيدار ميشيم به جاي لبخند رو لبامون ، غم پيدا كردن يه لقمه نون تو دلامون بمونه و بمونه...

ناراحت كه نشدي خدا جونم ها؟ اصلا ناراحتي نداره. ما كه همش شكر كرديم. به خاطر همه چيز. همه چيز...

Arash A.B  

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/23 10:9 بعد از ظهر توسط arash |


پيش دانشگاهي؟!؟!؟!؟

تازه از حمام اومده بودم بيرون. داشتم موهامو شانه ميكشيدم كه نگاهم به شانه گره خورد. ياد استاد وفايي افتادم. آخه بنده خدا كچل بود. از اول كچل نبودا. اما كچل شده بود.هميشه از دوران جوانيش ميگفت كه چه موهايي داشته. سر كلاسش صحبت از همه چيز بود به جز ادب. استاد ادبيات اينجوري نديده بودم تا حالا. ميگفت زمان اونا زندگي اينجوري نبود كه. زندگي پر بوده از « ساقيا مرد نكونام نميرد هرگز » يا « اي زليخا دست از دامان يوسف بازكش » و اينجور چيزا كه خداييشم هميشه مورد استقبال بچه ها قرار ميگرفت.

از خاطراتش كه ميگفت كتاب رو فراموش ميكرد. بيخيال سهراب سپهري ميشد و اعتنايي به گيله مرد بيچاره نداشت. عينك گردش رو از چشمش بر ميداشت و به بيرون كلاس نگاه ميكرد. انگار داشت پرواز ميكرد.

ته كلاس شلوغ ميشد. نويد كه قدش اون موقع اندازه ي نردبون دزدها بود (الان احتمالا با ايران اير قرارداد بسته) خوراكش حركات رزمي بود(بهتر بگم ژانگولر). وقتي با اون هيكل نحيف و درازش ميخورد زمين صداي چوب خشك ميداد.كلاس منفجر ميشد. من توي نخ استاد و استاد توي عالم خودش. با صداي زمين خوردن آقاي دراز استاد به ته كلاس اشاره ميكرد همه ساكت ميشدن. با لحني كه سعي ميكرد خشن باشه (اما از حالت معمولي باحال تر) ميگفت: پسرك بي ادب دراز . خجالت نميكشي؟ و قبل از اينكه نويد معذرت خواهي كنه خودش ميگفت باشه بخشيدمت !

خلاصه خوب دوراني بود.كلاس خوبي داشتيم اما زمستونا احساس سرماي خاصي ميكردم. سوز سردي از درز پنجره ي كلاس ميومد تو. اي بابا... حواست كجاست بچه؟ اين صداي مادرم بود كه ميگفت : پسر لخت وايسادي جلوي باد كولر؟

 

Arash ab 87/05/25

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/16 10:43 بعد از ظهر توسط arash |